تبليغاتX
کلبه تنهایی


کلبه تنهایی

سینه ام آینه ایست با غباری از غم تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار ...



مهرورزان زمانهای کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که « تو» ئی

بر نیاید دگر آواز از«من»؟

ماهم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هر چه میل دل دوست،

بپذریم به جان،

هر چه جز میل دل او،

بسپاریم به باد!

 آه

باز این دل سرگشته من

یاد آن قصه شیرین افتاد:

بیستون بود وتمنای دو دوست

آزمون بود وتماشای دو عشق

درزمانی که چو کبک،

خنده می زد «شیرین»؛

تیشه می زد «فرهاد»!

نتوان گفت به جانبازی فرهاد؛ افسوس،

نتوان گفت زبیدردی «شیرین» فریاد

کار «شیرین» به جهان شوربرانگیختن است!

عشق در جان کسی ریختن است!

کار فرهاد برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در افتادن است.

رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین،

بی نهایت زیباست؛

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست:

جان، چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج، بسی،

تب وتابی بودت هر نفسی،

به وصالی برسی یا نرسی!

سینه بی عشق مباد

 

....................................................................

 

شيشه اي مي شكند...

يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست.....؟

مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست.....

يك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شكست...

كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد...

 تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...

اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت ، غصه ام را نشنيد...

از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من كمتر از شيشه ي پنجره است؟

دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 20:43 توسط | |

 

                                   همچو نی می نالم از سودای دل


                                    آتشی در سینه دارم جای دل


من که با هر داغ پیدا ساختم


سوختم از داغ ناپیدای دل


همچو موجم یک نفس آرام نیست


بسکه طوفان زا بود دریای دل


دل اگر از من گریزد وای من

 
غم اگر از دل گریزد وای دل


ما ز رسوایی بلند آوازه ایم

 
نامور شد هر که شد رسوای دل


خانه مور است و منزلگاه بوم

 
آسمان با همت والای دل


گنج منعم خرمن سیم و زر است


گنج عاشق گوهر یکتای دل

 
در میان اشک نومیدی رهی


خندم از امیدواریهای دل

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 20:6 توسط | |

" عقوبت "

ملامتت نمی کنم

که مرا باور نکردی

هر چند به ناگاه امروز شد .

رد تنهائیم بر دیوار

نقش ترا جاودان کرده

و عجیب نیست که من دردم را

تنها به درختان می گویم.

لاک تنهائیم را

گذر آدمها سخت کرده

و من بناچار

بغضهایم را در لابلای ترکهای دیوار

- با وسواسی کودکانه -

می نهانم.

همبستری با خیالت

هر شب خطی نو می زاید

و من این نوزادان غم زاده را

با دردی جانکاه بر دفتری کهنه می خوابانم .

آه ! که شیون های گاه و بی گاهشان

در پس خط چین تحمل من

قیامتی به پا کرده ابدی .

کاش کسی به من می گفت

این عقوبت کدامین نکرده گناه است ؟!؟

کاش ...

کسی ...

به من ...

می گفت ...

کاش .

م . ا . تنها

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 0:29 توسط | |

سلام به همه

ببخشید که انقدر دیر آپ میکنم و به تون  سر نمیزنم درسا زیاده وقت کم دارم اما حالا جبران میکنم راستی باید بگم پست هایی که میذارم  یا مخاطب خاصی نداره یا اگه داشته باشه  اون مخاطب این وبلاگ و نمبخونه

 

غمگین ، شبی بارانی وسرد.. 

مرا در غربت فردا رها کرد 

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد 

به من می گفت: تنهایی ، غریب است 

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست.. 

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

او هرگز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 0:25 توسط | |

ما دیوونه ها مشــکل روانی داشتیم

ما از چـیزایی که باید خـجالت نکشیدیم

ما اگه دلــگیـر شدیم به روی خـودمون نیاوردیم

ما بیشتر از تو خندیدیم حتی تو عــزا

ما تو اوج افــسردگی هیـچ فرشــته نجاتی نداشتیم

ما اگه مسخــره بازی درنمــیاوردیم جـذاب نبودیم

ما به کسیکه واقـعا دوست داشـتیم نرسیدیم

هیشکی ما دیــوونه هارو نفــهمید

اما ما خــیلی چیزا رو فهمیدیم و دلــمون شکسـت اما به رومـون نیاوردیم

ما همیشه تابــلو بودیم

ما بیشتر از تو داد و کتـک زدیم و خســارت وارد کردیم و فحـش دادیم

ما هزار بار غــرورمونو شکستیم اما فقط گــاهی...فقط گاهی تو تــنهایی گریه کردیم

ما بــخاطر حرفایی که باید میشنیدیم و نـشنیدیم و بخاطر حرفایی که نباید میگفتیم و گفتیم مــنت سر کسی نذاشتیم

ما دیـوونه بودیم و مثل خودمون رفتــار کردیم...

 مثل خودمــون...

خودمــون....

پ.ن: انگــار از هر راهــی برم آخـرش به همیــن خودفریــبی میرسم:

ترانــه های من یه جور گــلایه از غریبیه

به دل مــیگم یه روز میای اینم یـه خودفریــبیـه

عــاشقا تقســیم میکنن عشــقو برای همدیــگه

نصیـــب من از عشــق تو همیــشه بی نصیبیــه

دستــای من عمری نمــک خورده ی دستــای توئه

اگــر که نفریــنت کنم آخر نــانجیــبیه...

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 22:37 توسط | |

با سلام و صد سلام خدمت همه

لطفا اینو بخونید (!!) :

روز اول:هــی رفیق...احســاس میکنم از اون خوشــم میاد...

روز دوم:وااااای خــدا اون خیلی خــوشگل و باحــاله!

روز سوم:هــی... فکنم واقــعا دوســش دارم

روز چهارم:هی رفیــق نگاش کــن...با اون اداهــاش داره منو میکـشه!

روز پنجم: هــی من واقعا عاشقش شدم!

روز ششم:چیکار کنم؟ فکـــرش داره دیوونم میکنه!

ماه دوم: دِِگه طاقت ندارم باید باهــاش رابطه برقرار کــنم!

هفته ششم:هی رفــیق نمیدونی تو دلم چه خــبره!

ماه سوم: اَه! ریـدم! کاشکــی اینقدر جلوش هــول نمیشدم!

ماه چهارم: دلــم میخواد براش بمــیرم راحت شم

...

سال دوم: رفیــق... هنوز باورم نمیشه که رفته!

سال سوم:حاضرم تمام زندگیمو بدم تا برا یه لحــظه دوباره ببینمش!

سال چهارم:کاش میفــهمید چقدر دلم براش تنــگ شده! پس چــرا نمیاد؟

سال پنجم: دیگه نمیتــونم فراموشــش کنم!

نمیِِِِِــتونم...

نمیِِِِِــتونم...

....

 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 22:35 توسط | |

 

تو را در خویش می‌جویم ودر بیگانه می‌یابم
چرا اینقدر من خود را ز تو بیگانه می‌یابم

تمام کوچه را گشتم سراغ ردِ پای تو
ولی من کفشهایت را درون خانه می‌یابم

کجا پا می‌گذارم نیستی ـ انگار هم هستی
نمی دانم چه تعبیری است این افسانه می‌یابم؟

تو دیشب خواب من بودی و مویت شانه می‌کردم
سحر یک تار گیسویت کنار شانه می‌یابم

تو را این تاز‌گی‌ها هر شب و هر روز می‌جویم
تو را از شمع می‌جویم وبا پروانه می‌یابم

نشانت از تمام شهر می‌گیرم و می‌ایم
چه تفسیری است شهرِ عشق را ویرانه می‌یابم

دل من سالها دنبال صیاد نگاهت بود
گناهم چیست وقتی دام را بی دانه می‌یابم؟

تو را آنقدرها جستم که خود را نیز گم کردم
و اکنون آشکارا خویش را دیوانه می‌یابم

 >شیوا<

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 21:36 توسط | |

سلاااااااااااام

 عیدسعید فطرو بهتون تبریک میگم نماز روزه های همگی قبول

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 22:41 توسط | |

دلم گرفته بود

انگار یکی یواشکی

دل منو شکسته بود

میون حوضچه ی دلم

یه ماهی بود

طلفکی ماهی من

جایی نبود توی دلم

تا که بخواد شنا کنه

یا وقتی که دلش گرفت

بخواد منو صدا کنه

از بس که غصه خورده بود

به تنهایی سپرده بود

عشقش ، دلش ، همه کسش

اون که واسش حرف دلش رو خورده بود

یا روزهای نبودنش

توی دلش شمرده بود

بعضی شبا که خواب نداشت

دعا می کرد

گمون کنم داشت با یکی وداع می کرد

دل منم زود می گرفت

خلاصه گریم می گرفت

اشک چشامومی دیدم

که داشت یواش یواش

سراغ گونه می گرفت

 گونه هم تا می تونست

چشمامو بازی می گرفت

>شیوا<

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 23:46 توسط | |

سلام دوستان

 شهادت حضرت علی رو به همگی تسلیت میگم   

 امشب حوصله نوشتن ندارم فقط خواستم این شبا رو بهتون تسلیت بگم

 راستی بچه ها واسه آجی شیرینمم دعا کنید ممنون از همتون

التماس دعا

>شیوا<

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 23:4 توسط | |

سلام به همه

این متن و واسه یکی از دوستای گلم نه واسه آجی جونم گذاشتم به قول یه بنده خدایی مخاطب خاص داره

 

در اوج دلتنگی و دلشکستگی ، در نهايت بی کسی و بغض زمانی که همه فراموشت کرده اند و
محبت و دوستی را از تو دريغ می کنند ،
آن زمان که دستی نمی بينی تا به ياريت بشتابد و شانه های خسته و غمگينت را پناهی
باشد ، بدان که هميشه گوش شنوايی منتظر شنيدن غصه های توست ،
آرام غصه هايت را بگو ، بغضهای کهنه و نشکسته ات را در حضورش بشکن و از جاری شدن
اشکهای بی بهانه ات شرم نکن ..
وقتي يک قناري كوچك در قفس داري ، هر روز با ديدن پرهاي زرد قشنگش و با شنيدن صداي
دلنشينش، دلت پرواز ميكند ، آرامش مي گيرد .
كمی كه بگذرد ، كم كم عادت مي كني . به اينكه هر روز صدایش را بشنوي ، هر روز
قشنگيش رو ببيني ...
امّا يک روز مي رسد كه مي بيني احساست عوض شده ، رنگ و بوي ديگری گرفته. احساس مي
كني بدون او نمي تواني زندگي كني...
با خودت فكر ميكني كه اگر در قفس باز بماند و او برود ، دل تو هم با او ميرود و تو
بدون دل مي ميري ....
مي خواهي فقط مال خودت باشد .
حتي نمي خواهي ديگران از صدایش لذت ببرند ، چون مي ترسي از دستش بدهي .. آن  وقتی
است كه فكر مي كني عاشق شدي ....
عشق ....
همان كلمه ملكوتي و رويايي ،
همان حس قشنگ كه هميشه دوست داشتي به آن برسي ...
و حالا كه به دستش آوردي ، مي خواهي هر طور شده ، با چنگ و دندان ، آن را  حفظ كني
...
حتي به قيمت زنداني كردنش در قفس !!! ....
امّا اين عشق نيست !
زماني عاشقي ، زماني مي تواني ادعا كني عشقت واقعي است كه رهایش كني ...
در قفس را باز كني و بگذاري پرنده قشنگت پرواز كند ...
آزاد آزاد ...
بگذاري آنقدر برود كه در انتهاي آسمان ببيني اش ...
مطمئن باش اگر دلش عاشق باشد و اگر برگشتني باشد ، برميگردد . و آن موقعی است كه
عشق شكوه و عظمتش را نشان مي دهد و تو واقعا خوشبختي ....

امّا اگر برنگشت .....
بسپارش دست خدا ....
بگذار آنقدر پرواز كند تا به آن جايي كه مي خواهد برسد .
به همان جايي كه دل كوچكش شاد باشد و احساس سعادت كند .
و تو......
درست كه ديگر مال تو نيست و براي تو آواز نمي خواند ...
درست كه تحمل نبودن و نداشتنش خيلي سخت است ...
 امّا اگر او راضي و خوشحال باشد ، تو هم بايد از خوشبختي و شادي او خوشحال باشي و
باز هم برایش آرزوهاي زيبا داشته باشي ...
اگرتوانستي اين كار را بكني ، به يک احساس خدايي رسیدی ،
توانستي حتي وقتي تركت كرد ، باز هم اين احساس قشنگ را در دلت حفظ كني و عشقت را به
او ابراز كني ....
آن وقت است كه ميتواني ادعا كني عاشقي و به عشقت افتخار كني...
سرخ رو باشي از اين عشق و سرافراز بماني ...
  قناری من لازم نیست از من چیزی و پنهان کنی هروقت دلت هوای پرواز کرد بگو در قفستو باز کنم البته اگه عشقمو که خالصانه نثارت کردم قفس میدونی...

 

دوستت دارم شیرین حونم   >شیوا<

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 23:31 توسط | |

دوباره شب پرده سیاهش را کشید

تنهایم...

اتاقم تاریک است و هیچ نوری نمی درخشد.

ماه هم رخ درخشانش را از من پنهان میکند.

پنجره ترک خورده اتاق باز است،  باد به داخل میوزد و بی قراری پرده را نشان می دهد

صدای زوزه باد گوشهایم را می آزارد

همه چیز آشفته افکار پریشانم را در هم می ریزد.

صندقچه غبار گرفته مادر بزرگ دیگر قصه برای گفتن ندارد.

جسم ناتوانم هیچ حسی ندارد، 

نیستی و دیگر صدای خندهایت برایم آرزوست.

همه جا سرد است ،

گویا دیگر به صبح نمی رسم .

چشمانم دیگر منتظر کسی نیست،خسته اند خواب را می طلبند.

دلم برای گرمی خورشید، آبی آسمان، وسعت دریا و صدای چهچه بلبل تنگ است.

دلم برای صدای خنده ی کودکی که هزاران گل امید را در دلها تازه می کند تنگ است.

من سیاهی را پذیرفتم ، گر چه از رنگ پلید شب می ترسم.

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 1:10 توسط | |

سلام دوستان ممنون از تبریکات همه

من که راضی نبودم البته شیوا اصرار کرد ضمنا ببخشید اینقدر کم میام!

2تا پست جالب داشتم اما فک نکنم حالا حالا ها بتونم بذارم! گفتم که دلتون بسوزه!

دوستون دارم!!

(اون پست هارو حالا یه کاریشون میکنم)

 همین

خداحافظ!



نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:55 توسط | |

سلام به همه Hello

امشب تولد داریم  البته با یه روز تاخیر،خوب حالا میخواین بدونید تولد کیه؟

 

   تو یکی از روزهای گرم تابستان یعنی ششم شهریور سال (گفتن نگم)

              فرشته ها از آسمون اومدن  پایین

و با خودشون یه دختر کوچولوی نازو آوردن Baby Girl

        اونو دادن به یه مامان مهربون و خودشون دوباره رفتن به آسمونا

و حالا سالهاست که از تولد دختر کوچولوی ما میگذره

    و امروز یه سال دیگه با سالهای عمرش اضافه میشه

خوب گوش کن

             میشنوی؟

 از همه طرف میگن:

       تولدت مبارک کیمیای عزیزم 

 

 

چی؟  میخواین بدونید کیمیا کیه؟ کیمیا همون ک..... خودمونه که با هم این کلبه رو آپ میکنیم

البته چند وقته که نیست و به این دلیله که کامپیوترش خراب شده خوب اینم از معرفی دختر مون

 

کیمیا جون با یه رو تاخیر تولدت رو بهت تبریک میگم عزیزم  امیدوارم تولد ۱۲۰ سالگیتو جشن بگیری

دوستت دارم گلم و خیلی ساده میگم :    > تولدت مبارک <

 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 11:22 توسط | |

قاصدک هان چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی ! امّا، امّا

گرد بام و در من ،

بی ثمر می گردی .

انتظار خبری نیست مرا ،

نه ز یاری

نه ز دیّار و دیاری - باری!

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک در دل من

همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن ِ خویش غریب

قاصدِ تجربه های همه تلخ با دلم می گوید

که دروغی تو دروغ

که فریبی،تو فریب.

قاصدک ! هان ، ولی ،

راستی ! آیا رفتی با باد ؟!

با تو ام ! آی ! کجا رفتی ؟ آی !

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟!

مانده خاکستر گرمی جایی ؟!

در اجاقی، طمع شعله نمی بندم

 اندک شرری هست هنوز ؟!

قاصدک!قاصدک!قاصدک!

ابر های همه عالم شب و روز

در دلم می گریند

   >شیوا<

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 22:58 توسط | |

می روم خسته و افسرده و زار

              سوی منزلگه ویرانه ی خویش

           به خدا می برم از شهر شما

            دل شوریده و دیوانه ی خویش

             می برم ، تا که در آن نقطه ی دور

            شستشویش دهم از رنگ کناه

               شستشویش دهم از لکه ی عشق

             زین همه خواهش بیجا و تباه

          می برم تا ز تو دورش سازم

           ز تو ، ای جلوه ی امید محال

            می برم زنده به گورش سازم

        تا از این پس نکند یاد وصال

       ناله می لرزد ، می رقصد اشک

       آه‌،بگذار که بگریزم من

       از تو ، ای چشمه ی جوشان گناه

     شاید آن به که بپرهیزم من

   بخدا غنچه ی شادی بودم

       دست عشق آمد و از شاخم چید

     شعله ی آه شدم صد افسوس

    که لبم باز بر آن لب نرسید

        عاقبت بند سفر پایم بست

       می روم ، خنده به لب، خونین دل

         می روم از دل من دست بردار

     ای امید عبث بی حاصل

      " فروغ فرخزاد"

    >شیوا<                                    

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 23:10 توسط | |

سلام خدای مهربونم

خدایا دلم بد جور هوای ماه رمضونتو کرده بود  ازت ممنونم که یا سال دیگه هم بهم فرصت دادی تا روزه دارت باشم .وای خدا جونم نمیدونی چقدر دلم واسه سفره های افطار و اذان قبل افطار و ... تنگ شده اما خدایا امسال ازت یه خواهش دارم  خودت خوب میدونی چی میخوام ازت پس کمکم کن(خیلی پورو ام مگه نه؟ خودم میدونم اما آخه به تو نگم به کی بگم؟ ) خوب میدونم که تو ام با چیزی که میخوام موافقی پس کمکم کن .

خدا جونم خیلی دوستت دارم Flower

بچه ها منم دعا کنید باشه؟ یادتون نره ها !!!!!!!!!

 >شیوا<

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 9:9 توسط | |

   از دنیا یاد گرفتم که :

 1. با احمق بحث نکندم و بگذارم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي کند.

 2. با وقيح جدل نکنم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي کند .

3. از حسود دوري کنم چون حتي اگر دنيا را هم به او تقديم کنم باز هم از من بيزار خواهد بود .

 4. تنهايي را به بودن در جمعي که به آن تعلق ندارم ترجيح دهم

 

>شیوا<

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 19:19 توسط | |

  می دانم که
  همه ی حر فهایم تکراریست
  مثل کوبیدن بر دری بسته
  بی امید باز شدن

  اما چه کنم؟
  دوباره رنگ نگاهم پریده است
  دو باره صدایم نفس نفس می زند


  کسی از کوچه دلم نمی گذرد
  کسی جوانیم را با خود می برد
  چیزی در قلبم فرو می ریزد
  چیزی در من تمام می شود

  مثل کودکی هایم که مرده اند

  و من دوباره
  تنها مسافر این جاده بی عبور خواهم شد
  بی حضور خورشید
  بی نور ماه
  و در تمام راه
  باد در گوشم
  آواز خواهد خواند
  و من با خود
  گل های یادگاری
  خواهم برد
  و آرزو می کنم
  که رد پایم
  به این زودی پاک نشود

  و سر انجام
  خواهم رسید
  به آن دو راهی همیشگی
  زندگی کردن
  یا زندگی را تحمل کردن؟؟؟

>شیوا<

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 16:59 توسط | |

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...

>شیوا<

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 14:38 توسط | |

سلام بچه ها

 نیمه شعبان و ولادت با سعادت پیشوای منتظران حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف رو بهتون  تبریک میگم.

ما رو هم دعا بفرمایید

>شیوا<

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 11:35 توسط | |

ببین... سعی نکن گولم بزنی!

من از پشت اون چشم غرت که داره بدجوری دلمو میسوزونه برق چشاتو میبینم!

نمیتونی اون نگاهای زیرچشمیتو ازم پنهون کنی!

میدونم دوسم داری!

نگو این اشوه ها برای توجه بیشتر جلب من نیست!

چون دارم هیجانتو بعد چشمکام میبینم!

میدونم دوسم داری!

آخه اگه دوسم نداری چرا دستات گرمه؟

چرا وقتی بهت اخم میکنم حالت گرفته میشه؟

میدونم دوسم داری!

ببین... این لحن سردت نمیتونه لرزش صداتو ازم پنهون کنه!

میدونم نمیتونی منو با یکی دیگه ببینی!

پس نگو این لبختد قشنگت برای من عاشقانه نیست!

حرف بزن!

بگو دوسم داری!

بگو همیشه به فکرمی!

آخه ارزش عشق من که از این حرفا بیشتر بود...

ببین... من که میدونم دلت برام تنگ شده!

اما نمیدونم چرا ساکتی!

یعنی ارزش غرور از عشق بیشتره؟

 

نوشته شده توسط ک...

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 23:28 توسط | |

من عاشق این شعر و شعر پست قبلی ام

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه ! هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟؟؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست

 از غم و نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

  تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

عشق اگر این است مرتد می شوم

خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

 کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم

 عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم

 هرچه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر به دست

 بت پرستم ،بت پرستم ،بت پرست

بت پرستم بت پرستی کار ماست

 چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم

 طالعم شوم است باور میکنم

من که با دریا تلاطم کرده ام

 راه دریا را چرا گم کرده ام ؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن 

 من خودم خوشباورم گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن

 من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم ...

دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین! شاد باش 

 دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود !!!

وای ! رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد

خون من ، فرهاد، مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

این همه خنجر دل کس خون نشد

این همه لیلی .کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان

بی ستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه!

فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه!

هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما میگریخت

چند روزی ست حال و روزم دیدنیست 

 حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم 

 گاه بر حافظ تفائل میزنم

حافظ دیووانه فالم را گرفت

 یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم  

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 


>شیوا<

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 15:0 توسط | |

یاد دارم در غروبی سرد سرد / می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد میزد: کهنه قالی می خرم / دسته دوم جنس، عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم / گر نداری کوزه خالی میخرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست / عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست / ای خدا شکرت، ولی این زندگی است

بوی نان تازه، هوشش برده بود / اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید / گفت: آقا، سفره خالی می خرید؟

>شیوا<

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 14:26 توسط | |

سلام بچه ها من این روزا خیلی شادم میدونین چرا؟

چون بیخیالم!

چون عاشق نیستم!

تازه با دوستام هستم کلی حال میده! وای نمیدونین چقدر همه چی باحال شده!

مثلا ما هفته پیش امتحان گروهی داشتیم یعنی هر ۲نفر باهم تو یه برگه مینوشتیم! من و دوستم هیچکدوم چیزی حالیمون نبود!! امروز نتیجه امتحانو بهمون دادن از ۴نمره بود که به قدرت خدا ۲۵/۰ هم نگرفتیم!

نه تنها ناراحت نشدیم بلکه کلی هم به نمره خودمون خندیدیم و کلی حال کردیم!

درصورتیکه اگه این امتحانو بصورت انفرادی میدادیم ممکن بود ناراحت شیم!

اما بطور کلی از نظر من داشتن یه شریک شادی و غم فقط وقتی خوبه که عاشقش نشی چون ممکنه بعدها به دلایل آشکاری حالت گرفته شه! همون در حد دوست داشتن باشه بسه! 

پ.ن: این بیخیال بودن هم نعمتیه واسه خودش!

 اینکه از صبح که پا میشی دلتنگی وجودتو پر نکنه تا شب که میخوابی!

اینکه بتونی روزتو با شادی شروع کنی!

آخ که چه حالی میده!

نه؟

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 23:15 توسط | |

چشاتو وا نکن  اينجا ،  هيچ چي ديدن نداره

   صدای  ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره

   توي آسموني که کرکسا پرواز مي‌کنن

   ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره

   دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه

   از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره

   بذا باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه

    قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره

   خيلي وقته ، قصه ی اسب ِ سفيد ، کهنه شده

   وقتي که آخر ِ جاده‌ها رسيدن نداره

   نقض ِ قانون ِ آدم ‌بزرگا جـُرمه ، عزيزم

   چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره

تصاویر ناب عاشقانه

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 17:53 توسط | |

 

دوست دارم برای بار دیگر از تو بنویسم

از تو که همه خوبی ها زیبایی ها مال توست

دلم از درد به آه آمده

ناله ها و گریه های پنهانی هم دیگر اثری ندارند

دیگر مرحمی برای تسکین دردهایم ندارم

تیرگی زندگی هر روز و هر روز بیشتر میشود

ساحل زندگیم مملو از امواج خشمگین گشته

چهره ها را از یاد برده ام

تنها دلخوشیم خاطره های تلخ و شیرین است

شاید اشتباه باشد ولی در انتظار مرگ نشسته ام

حال میخواهم به تو بیاندیشم

میدانم مرا فراموش نکرده ای

مرا که اینگونه هستم

بپذیر

پناهگاهی برای تنهایی هایم باش

سدی در مقابل غمهایم

موج شادی برایم باش

جان بی روح مرا جانی دوباره ده

میدانم که زندگی و مرگ از آن توست

به فریادم برس خداوندا

که اگر هم فنا شوم با یاد تو فنا شده باشم

نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 13:53 توسط | |

سلام

بچه ها واسه کنکوری های فردا دعا کنید  دعا کنید موفق بشن

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 14:34 توسط | |

 

اگه بعضیا میدونستن چه حرفایی رو باید چه وقتایی بزنن...

اگه بعضیا میدونستن با یه چشم غره میتونن زندگی یکی رو خراب کنن...

اگه بعضیا میدونستن یکی اونقدر دوسشون داره که ممکنه دیگه مثل اون براشون پیدا نشه...

اگه بعضیا میدونستن له کردن غرور به خاطر عشق یعنی چی...

اگه بعضیا میدونستن یکی شدن شب و روز و دیوونه شدن واسه عشق یعنی چی...

اگه بعضیا میدونستن از همه بریدن یعنی چی...

و اگه بعضیا عشقو میفهمیدن...

من هنوز عاشق بودم!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 17:55 توسط | |

سلام به همگی!

من ک... نویسنده جدید اینجام!

البته قبلا یکی دیگه بوده که دیگه نیس حالا من جاش اومدم!

امیدوارم بتونم اینجا با شیوا وبلاگ خوبی درست کنم! خوب که بوده بهترش کنیم 

دیگه چیزی ندارم بگم فعلا بای بای!

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 23:55 توسط | |


Design By : Night Skin